
میزنمدو استکانِ, پُر شرابِ, نابِ کهنه از سبو
گرم، میترواد از خیالِ خام، یکدو بقچه آرزو
یکنظر، نشستهای نگاه میکنی بهساحتِ چمن
دانه میخورند و میکنند کفترانِ بقعه، بَغبَغو
باهمایم زیر تپّهای و دکّهای...، به روی دیگدان
دیگ، باز و تودهای بخار میشود بلند از لبو...
پا که میشوی بهخنده، سر نمیشناسم از دوپای، آه!
پنجره بهسمت دشت، باز و شب گرفته است رنگوبو
میشوم ترانهخوان و دَف بهدست وهویوهایْهویْگو
سرخوشیِ و سرخوشم بهرقص وضرب هایْهایو هویْهو
میگذاریام –تمامناز- تا که یکبغل ببویمت
نیمبوسهای بچینم از لبانِ تو که هست عینهو...
**
باد میخورد به پنجره، وَ استکانِ, خالی از لبه...
آه! میخورد دُرُست از وسط تَـرَک امید و آرزو
باز، تا تراود از خیالِ خام، یکدو بقچه آرزو،
میزنمدو استکانِ, پُر شرابِ, نابِ کهنه از سبو
شلمان؛ 23 آبان 1398 خورشیدی – داوود, خانی خلیفه,محله
برچسب:
نویسنده: آناهیتا حسینیپور