«یادش بهخوشی که عطسه باعزّت بود!» از داوود خانیخلیفهمحله

خرید بک لینک

پیشاز زاد و ورود کرونا، تا عطسهای میزدی، هماندَم دوروبَریهایت میگفتند:

  • عافیت!

سرِصبحی، رو صندلیِ جلوییِ پرایدی جا خوش کردهبودم و میرفتم محل کارم.

ورودی شهر، چیزی سینهی دماغم را خاراند و یکآن با دستم دهنهی دهانم را گرفتم و عطسهی قلنبهای ریختم که بیدرنگ یکی از دو مسافر صندلیِ عقبی ، بهدرشتی غرید:

  • زهرِمار!

و تا بیایم گردن بچرخانم ببینم آقا کی باشند، راننده ماشینش را نگهداشت و گفت:

  • آهای! توکرونایی بودی، سوار ماشین شدی؟ تا زنگ نزده ستاد کرونا بیایند بگیرَندَت، هِرّی!

گیجوگول، درِ ماشین را باز کردم و پیاده شدم و دست کردم تو جیبم کرایهماشین را بدهم که راننده زهرخندی زد و گفت:

  • نمیخواد! عوضش بهتره بری دواخونه یه دهانبند واسه خودت بخری!

و دست راستش را دراز کرد و درِ را بست و ماشین را روی دندهی چپ انداخت!

سهشنبه 20 اسفند 1398 خورشیدی- داوود خانیخلیفهمحله

یوسف علیخانی؛ نویسنده ای که با واژگان، می رقصد و می نویسد...

ما را در سایت یوسف علیخانی؛ نویسنده ای که با واژگان، می رقصد و می نویسد دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 160 تاريخ: دوشنبه 26 اسفند 1398 ساعت: 22:50

صفحه بندی